Hello reader


This blog is dedicated to the Farsi versions of my articles. For the English editions, please visit my separate blog: AfghanCommentaryPost.org.


داستان دو ملت: میدان رژه و ویرانه‌های زلزله

نوشتهٔ: وهاب رئوفی

تنها چند روز پیش، جهان شاهد دو تصویر تعیین‌کننده از آسیا بود. در پکن، ارتش آزادی‌بخش خلق چین یک رژهٔ نظامی پرشکوه برگزار کرد؛ نمایشی حساب‌شده از تجهیزات پیشرفته و قدرت منظم، که نیروی وحدت و اقتدار چین را جشن می‌گرفت. هم‌زمان، در کوه‌های ناهموار شرق افغانستان، زلزله‌ای ویرانگر ولایت کنر را لرزاند و جوامع را از هم پاشید. واکنش به این فاجعه نه نمایشی از قدرت، بلکه صحنه‌ای از درماندگی بود: مقامات طالبان که فاقد ماشین‌آلات سنگین، تیم‌های نجات آموزش‌دیده، و حتی یک بودجهٔ ملی کارآمد بودند، ناچار شدند از جامعهٔ جهانی طلب یاری کنند. این دو رویداد هم‌زمان شکاف عمیقی میان دو همسایه را آشکار می‌سازد: صعود چین از رهگذر سرمایه‌گذاری راهبردی و عقب‌گرد طالبان زیر سلطهٔ آموزه‌های سرکوبگر.

این شکاف تصادفی نیست؛ بلکه نتیجهٔ مستقیم یک انتخاب بنیادین در شیوهٔ حکمرانی است. طی چهار سال گذشته، چین جایگاه خود را به‌عنوان یک ابرقدرت جهانی با توانمندسازی مردم و تعامل فعال با جهان تثبیت کرده است. در مقابل، افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان به بحرانی انسانی سقوط کرده است؛ کشوری که سیاست‌های ایدئولوژیک بر آن حاکم است، مدرنیته را طرد می‌کند و نیمی از جمعیت را به‌طور نظام‌مند کنار می‌زند. یک ملت آیندهٔ خود را بر سکوی آموزش و نوآوری می‌سازد؛ و ملت دیگر ظرفیت خود را زیر آوار سرکوب دفن می‌کند.

مهم‌ترین تفاوت در نگاه هر رژیم به سرمایهٔ انسانی خود است. مسیر افتخار چین بر پایهٔ سرمایه‌گذاری در شهروندان بنا شده است. دولت منابع هنگفتی را صرف آموزش علوم، فناوری، مهندسی و ریاضیات می‌کند و دستاوردهایی چون مدل پیشرفتهٔ هوش مصنوعی «دیپ‌سیک» را رقم می‌زند. در پزشکی و بهداشت عمومی نیز پیشرفت می‌آفریند و با تکیه بر علم و خرد به حل چالش‌ها می‌پردازد. این تمرکز، نیروی کاری ماهر پدید می‌آورد که کشور را به جلو می‌راند.

در مقابل، حاکمیت طالبان با ناتوان‌سازی فعال مردم تعریف می‌شود. در حالی که چین این گام‌ها را برمی‌داشت، طالبان مدارس دختران را پس از صنف ششم تعطیل کردند و راه دانشگاه‌ها را به روی آنان بستند. مراکز صحی‌ای را که زنان اداره می‌کردند بستند و دسترسی نیمی از ملت به خدمات درمانی را فلج ساختند. این حذف نظام‌مند حقوق زنان تنها یک شکست اخلاقی نیست؛ بلکه خطای راهبردی فاجعه‌باری است که افغانستان را محکوم به فقر ابدی می‌سازد؛ زیرا استعداد نیمی از جامعه را دور انداخته است. زلزلهٔ کنر این حقیقت را تراژیک ثابت کرد: کشوری که زنانش را از آموزش و کار منع می‌کند، هنگام بحران هیچ داکتر، انجینیر یا نجات‌دهنده‌ای برای فراخواندن ندارد.

افزون بر این، این دو موجودیت در عرصهٔ جهانی در جهت مخالف حرکت می‌کنند. چین زیرساخت می‌سازد و میانجی صلح می‌شود؛ در حالی که طالبان نظامی اجتماعی خشن و منزوی را تحمیل می‌کنند. ابتکار «یک کمربند، یک راه» چین، پیوندهای بین‌المللی را گسترش می‌دهد و توان دیپلماتیکش در نزدیکی تاریخی میان دشمنان دیرین ــ عربستان سعودی و ایران ــ به نمایش گذاشته شد.

اما طالبان تمرکز خود را به درون و بر انطباق آیینی معطوف می‌کنند. آنان طول ریش را الزامی می‌سازند و برای «تخلفات اخلاقی» تازیانه‌های علنی می‌زنند، و حتی روابط ابتدایی میان مردان و زنان نامحرم را منع می‌کنند. این وسواس بر اجرای کدی خشک، جایگزین ساختن یک دولت کارآمد می‌شود. بقای این رژیم نه از تولید داخلی بلکه از کمک‌های جهانی است؛ در حالی که همزمان خواسته‌های سازمان ملل در مورد حقوق بشر را رد می‌کند. این تناقضی عمیق را برملا می‌سازد. طالبان مدعی‌اند که افغان‌ها را برای آخرت آماده می‌کنند؛ اصلی که خودشان نیز به آن باور ندارند. اما هنگامی که فاجعه فرا می‌رسد، همان جامعهٔ جهانی طردشده است که باید دست نیاز به سویش دراز کنند.

در پایان، رژهٔ پکن و ویرانه‌های کنر نماد دو سرنوشت متضادند. صعود چین، با همهٔ پیچیدگی‌هایش، نشان می‌دهد که اولویت دادن به توسعه، خرد و تعامل جهانی چه پاداش‌هایی دارد. ناامیدی افغانستان زیر سلطهٔ طالبان، هزینهٔ مستقیم اولویت دادن به دگم بر انسانیت، کنترل بر توانمندسازی، و انزوا بر همکاری است. سرنوشت یک ملت بسته به آن است که آیا چشم به آینده دارد یا به گذشته‌ای خیالی می‌نگرد.



اثر: آدونیس (علی احمد سعید اسبر)

من از سرزمینی می‌آیم
که مناره مهم‌تر از انسان است،
که سجاده‌های نماز بر فراز گرسنگی گسترده می‌شوند،
که دین چکشی است
بر فرق آینده،
که گذشته عبایی است بر تن
و زیر آن خفه می‌شویم.

من از سرزمینی می‌آیم
که مردگان را می‌ستاییم
و زندگان را می‌کشیم،
که «کافر» را نفرین می‌کنیم —
یهودی، مسیحی یا مسلمان آزاداندیش —
و در عین حال نفت خود را به آنان می‌فروشیم
تا اسباب‌بازی و تانک‌هایشان را بخریم.

من از سرزمینی می‌آیم
که رهبرانش مردم را در عمامهٔ وهم می‌پیچند،
به آنان می‌آموزند ازدواج کنند، بیفزایند،
دهان‌های بیشتری برای گرسنگی بیافرینند،
و این را «مقاومت» می‌نامند.

من از سرزمین پیامبرانی می‌آیم
که مردمش را فراموش کرده است،
از وحی‌هایی که ما را
به خیمه، شتر و چراغ نفتی زنجیر کرده،
در حالی که جهان کهکشان‌ها را درمی‌نوردد.

Comments

Popular posts from this blog

"Freedom of Speech Under Assault

Iran's war on Afghan Refugees

Surprisingly, I Was Wrong Not to Vote for Trump