مشکل اصلی مداخله خارجی نیست، بلکه شکاف‌های حل‌نشده درونی افغانستان است.

  

یک روایت عام درافغان ها درموردجنگ های های داخلی ومشکلات سیاسی افغانستان مووج

گردیده این اسمت که این خارجی هاوشبک های جاسوسی واستخبارت منطقه است که ما افغان ها را به باهم به جنگ انداخته. درغیران ما مردم صلح جو وبا اتفاق هستیم و هیچ وقت درتاریخ کشورخوبا هم نه جنکنیده بلکه همواره درصلح و فضای برادری و برابری زندگی کرده ایم.

ولی من درین مورد نظرمتفاوت دارم: مشکل افغانستان توسط خارجه ها خلق نه شده بلکه معلول عوامل داخلی است که ریشه های ان دربطن جامه افغانی است که باعث سقوط مکر ر نظام ها میشود و هم باعث مداخله های خارجی ها میشود و تا زمانیکه به این "عوامل" راه جل جستجو نه شود مشکل اففانستان حل شدنی نیست.

من به‌تازگی ازلیسه عالی حبیبه خارج شده ودر تدارک به امتحان  کانکور بودم که در صبحگاه ۱۷ جولای ۱۹۷۳، ساکنان کابل با صدای گلوله‌باران از خواب بیدار شدند ــ رویدادی غیرعادی در کشوری که نزدیک به چهار دهه تحت فرمانروایی شاه ظاهرشاه از آرامش نسبی برخوردار بود. ظاهرشاه، به‌عنوان پادشاه مشروطه‌خواه، ثبات سیاسی را حفظ کرده و روند تدریجی نوسازی را پیش می‌برد؛ او مشارکت محدود دموکراتیک را تشویق و گذار محتاطانه به سوی دموکراسی به سبک غربی را توصیه می‌کرد. آن صبح، رادیو با لحنی خشک و رسمی اعلام کرد که سردار محمد داوود، پسرکای  شاه، قدرت را در دست گرفته است. ازان ببعد افغانستان دیگر قادرنه شده که به حالت قبلی اش که .


درگیری‌های قومی

رقابت‌ها و دشمنی‌های قومی، قبیله‌ای، منطقه‌ای و مذهبی به اندازهٔ خودِ افغانستان قدمت دارند. این شکاف‌ها در سراسر تاریخ کشور یا در حال جوشش بوده‌اند یا در برهه‌هایی شعله‌ور شده‌اند و همواره سیاست و ساختار اجتماعی افغانستان را شکل داده‌اند.

در کتاب جنگ آمریکا در افغانستان، تاریخ‌نگار کارتر مالکیسیان (Carter Malkasian) استدلال می‌کند که اختلافات قومی، قبیله‌ای و منطقه‌ای ــ به‌ویژه میان پشتون‌ها و غیرپشتون‌ها ــ هرگونه امید به شکل‌گیری یک دولت متحد را تضعیف کرده است. این واقعیت در خود مفهوم شکنندهٔ «ملت» در افغانستان آشکار است. برای بیشتر افغان‌ها، افغانستان یک ملت واحد نیست، بلکه مجموعه‌ای از شهرها و حوزه‌های قومی است که زیر یک پرچم، به‌ناچار در کنار هم قرار گرفته‌اند.

از زمان تأسیس کشور بیش از دو سده می‌گذرد، اما همچنان جوامع قومی آن عمیقاً از هم جدا مانده‌اند: پشتون‌ها در جنوب و شرق، هزاره‌ها در کوهستان‌های مرکزی، و تاجیک‌ها و ازبک‌ها در شمال. از نظر تاریخی، قدرت سیاسی عمدتاً در دستان پشتون‌ها متمرکز بوده، در حالی‌که دیگر گروه‌های قومی بیشتر در نقش کارمندان دولتی یا مدیران اداری ایفای نقش می‌کردند. با این حال، تا پیش از جنگ‌های داخلی، تنش‌های قومی آشکار نبودند و در سطحی پنهان در حال جوشش بودند.

این توازن شکننده در پنج دههٔ اخیر، در پی جنگ‌های پی‌درپی داخلی از هم پاشید، زیرا گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده خواهان سهم بیشتری از زندگی سیاسی شدند. پس از خروج نیروهای شوروی در سال ۱۹۹۱، زمان تسویه‌حساب فرا رسید؛ افغان‌ها این‌بار سلاح‌هایشان را به سوی یکدیگر نشانه رفتند. نیروهای سنیِ پشتون به رهبری گلبدین حکمتیار وارد جنگی ویرانگر با جمعیت اسلامی، جناحی عمدتاً تاجیک، شدند. این درگیری‌ها در جنایاتی چون کشتار افشار در سال ۱۹۹۳ به اوج رسید ــ جایی که شبه‌نظامیان سنی صدها غیرنظامی هزاره را به‌طور سیستماتیک قتل‌عام کردند؛ رویدادی که سندی تلخ از تلاقی مرگبارِ شکاف‌های قومی و فرقه‌ای در افغانستان بود.

پس از فروپاشی طالبان در سال ۲۰۲۱، شکاف‌های قومی بار دیگر گسترش یافت و زمینه را برای نظام سیاسیِ ازهم‌گسیختهٔ پساطالبان فراهم کرد. این گسست در کنفرانس بن در سال ۲۰۰۱ آشکار شد؛ تلاشی که هدفش ایجاد چارچوبی سیاسی برای دوران گذار بود، اما در عمل به تعمیق شکاف‌ها انجامید. جناح‌های غیرپشتون، به‌ویژه «ائتلاف شمال» که در سرنگونی طالبان به نیروهای آمریکایی یاری رسانده بودند ــ عمدتاً نیروهایی از درهٔ پنجشیر، زادگاه احمدشاه مسعود ــ در دولت جدید قدرت یافتند. بسیاری از پشتون‌ها این حذف خود را بی‌عدالتی دانستند و برای جبران آن، به حمایت پاکستان روی آوردند. طالبان که بیشتر از پشتون‌ها تشکیل شده‌اند، با شعار اسلام و با پشتیبانی سازمان اطلاعات نظامی پاکستان (آی.اِس.آی)، حملات خونینی را علیه نیروهای امنیتی افغانستان آغاز کردند.

طالبان پس از بازگشت به قدرت، تلاش‌هایی را برای جایگزینی زبان فارسی (دری) ــ یکی از دو زبان رسمی کشور ــ با پشتو آغاز کردند؛ حرکتی که مجلهٔ دیپلمات آن را بخشی از «راهبرد گسترده‌تری برای زدودن هویت فرهنگی» توصیف کرده است. افزون بر آن، بر اساس گزارش سازمان عفو بین‌الملل، طالبان شمار زیادی از پسران نوجوان، عمدتاً تاجیک از درهٔ پنجشیر را بازداشت کرده‌اند.

یک‌بار دیگر، رقابت‌های قومی افغان‌ها را به سوی جست‌وجوی اتحاد با بیگانگان سوق داده است تا از کمک آن‌ها برای سرکوب رقبای داخلی‌شان بهره بگیرند. بخش بزرگی از دیاسپورای افغان ــ به‌ویژه کسانی که پس از بازگشت طالبان از کشور گریختند ــ حول محور «جبههٔ مقاومت ملی» (NRF) به رهبری احمد مسعود، پسر احمدشاه مسعود فقید، گرد آمده‌اند. سخنگوی این جبهه، علی میثم نظری، در نشریهٔ فارین افرز اظهار داشت که این گروه برای مقابله با دشمنی مجهز به سلاح‌های سنگین، به پشتیبانی بین‌المللی نیاز دارد. با این حال، جبههٔ مقاومت ملی عمدتاً از تاجیک‌ها تشکیل شده و از پشتیبانی گسترده در میان دیگر اقوام افغانستان برخوردار نیست.

در همین حال، طالبان متهم به «پاک‌سازی قومی» هستند؛ زمین‌های متعلق به غیرپشتون‌ها را مصادره کرده و به حامیان خود واگذار می‌کنند. آنان در امور رسمی زبان پشتو را جایگزین دری می‌سازند و رسوم قبیله‌ای را به‌عنوان هنجار ملی تحمیل می‌کنند: اجبار مردان به گذاشتن ریش، منع پوشاک غربی، و وضع قوانین سختگیرانه برای زنان. این همه، بازتاب همان رقابت قومیِ حل‌نشده‌ای است که به گفتهٔ مالکیسیان، همواره مانع شکل‌گیری یک دولت واحد در افغانستان بوده است. تا زمانی که این شکاف‌ها صادقانه مورد توجه و حل‌وفصل قرار نگیرند، هیچ میزان از مداخلهٔ خارجی نمی‌تواند افغانستان را «اصلاح» کند.

ه‌عنوان دام ژئوپولیتیک

جغرافیای محصور در خشکیِ افغانستان چیزی فراتر از یک ناراحتی جغرافیایی است؛ این ویژگی، در واقع ضعف ساختاری‌ای است که همواره حاکمیت کشور را تضعیف کرده است. افغانستان به‌دلیل نداشتن دسترسی مستقیم به دریا یا بازارهای جهانی، ناگزیر بوده است برای تجارت و درآمد، به حسن نیت همسایگان خود متکی باشد. در این زمینه، مرزها صرفاً خطوطی روی نقشه نیستند، بلکه ابزارهایی برای اِعمال فشار سیاسی‌اند.

این مسئله تازگی ندارد. در قرن نوزدهم، امپراتوری‌های روس و بریتانیا به افغانستان نه به‌عنوان یک کشور مستقل، بلکه به‌عنوان منطقه‌ای حائل در «بازی بزرگ» می‌نگریستند. میراث آن دوران هنوز در خط دیورند با پاکستان ادامه دارد؛ مرزی که همواره به ابزاری سیاسی بدل شده است. هنگامی که دولت حامد کرزی برای متعادل کردن نفوذ اسلام‌آباد، روابط خود را با هند گسترش داد، پاکستان در پاسخ، مسیرهای ترانزیتی را محدود کرد و با فشار اقتصادی، تجارت افغانستان را در تنگنا قرار داد.

اما پاکستان تنها بازیگر این صحنه نیست. ایران، کشورهای آسیای مرکزی و دیگر قدرت‌های منطقه‌ای نیز بارها از مسیرهای ترانزیتی و کمک‌های اقتصادی به‌عنوان اهرم چانه‌زنی استفاده کرده‌اند. نتیجه، کشوری است با پایهٔ مالی فلج که ناچار است برای بقا به کمک‌های خارجی تکیه کند، نه به درآمدهای حاصل از مردم خود.

به این ترتیب، جغرافیا تضمین کرده است که سیاست داخلی افغانستان هرگز کاملاً «داخلی» نباشد. همین وضعیت است که دروازه را برای مداخلهٔ خارجی گشوده و چرخهٔ وابستگی و منازعه را تداوم بخشیده است.

رژیم طالبان نیز از تیغ ژئوپولیتیک در امان نمانده است. این گروه خود را میان دو رقیب منطقه‌ای، پاکستان و هند، گرفتار می‌بیند. طالبان مدت‌ها به‌دلیل پیوندهای تاریخی با پاکستان زیر فشار بوده‌اند تا روابط خود را با هند قطع کنند، اما آنان همچنان به تعامل دیپلماتیک با دهلی نو ادامه داده‌اند؛ وزیر خارجهٔ موقت طالبان، ملا امیرخان متقی، اخیراً به‌طور رسمی از هند دیدار کرد. در مقابل، پاکستان طالبان افغان را متهم می‌کند که به اعضای تحریک طالبان پاکستان (TTP) پناه می‌دهند. این اتهامات به درگیری‌های مرزی و بمب‌گذاری‌های اخیر در کابل انجامیده است. پاکستان در واکنش، گذرگاه‌های مرزی اصلی را بست و با این اقدام، آسیب اقتصادی شدیدی به افغانستان وارد آورد.


کمبود منابع مالی

کمبود پایدار منابع یکی از عوامل کلیدی در شکنندگی و فروپاشی نهایی دولت‌های افغانستان بوده است. بارن روبین، کارشناس افغان و نویسندهٔ Fragmentation of Afghanistan، می‌نویسد که کشور حتی قادر نیست به اندازهٔ کافی درآمد جمع‌آوری کند تا حقوق کارمندان دولتی را بپردازد، خدمات پایه‌ای مانند آموزش و بهداشت را فراهم کند یا زیرساخت‌های خود را بسازد. در نتیجه، افغانستان همواره به کمک‌های خارجی متکی بوده است.

صادرات مواد مخدر غیرقانونی، به‌ویژه تریاک، ستون فقرات اقتصاد کشور بوده که خود موجب ظهور کارتل‌ها و اقتصاد زیرزمینی شده و باعث می‌شده قانون‌گذاران و مجریان قانون در عمل قدرت عمل محدود داشته باشند. طی ۲۰ سال اشغال آمریکا، میلیاردها دلار به اقتصاد افغانستان تزریق شد، اما به دلیل نبود نهادهای پایدار و کارآمد، این سرمایهٔ خارجی نتوانست دولت اشرف غنی را از سقوط نجات دهد.

کمبود نیروی انسانی تحصیل‌کرده و با سواد، یکی دیگر از موانع اصلی پیشرفت کشور است. بسیاری از تحصیل‌کردگان پس از تهاجم شوروی به غرب مهاجرت کردند و این روند پس از به قدرت رسیدن طالبان شدت یافت، به گونه‌ای که کشور از مغزهای خود تهی شد. کشور اکنون در دست ملاها و پیروانشان است؛ افرادی که عمدتاً در مدارس مذهبی پاکستان تحصیل کرده و با تفسیر سختگیرانه‌ای از اسلام بازگشته‌اند.

امروز، افغانستان تولید قابل توجهی ندارد و اقتصاد آن بر کمک‌های نقدی آمریکا و حواله‌هایی که افغان‌ها به کشور بازمی‌فرستند، متکی است. گزارش بانک جهانی نشان می‌دهد که کسری تجارت افغانستان در سال ۲۰۲۴، ۵۴٪ افزایش یافته و به ۹ میلیارد دلار رسیده است؛ رقمی که معادل ۴۵٪ تولید ناخالص داخلی کشور است. کاهش ۵٪ صادرات به ۱.۸ میلیارد دلار، عمدتاً به دلیل کاهش صادرات زغال‌سنگ و نساجی، دلیل اصلی این افت برشمرده شده است.

در سال ۲۰۰۴، افغانستان حدود ۱.۲ میلیارد دلار حواله دریافت کرد؛ رقمی قابل توجه با توجه به وضعیت اقتصادی کشور، که تقریباً ۴.۷٪ تولید ناخالص داخلی آن زمان را تشکیل می‌داد و اهمیت حیاتی حواله‌ها در حمایت از اقتصاد افغانستان در آن دوره را نشان می‌دهد.


استبداد سنتی

ادغام اسلام و سنت‌های افغانی، دیواری نفوذناپذیر در برابر نفوذ خارجی ساخته است که هویت فرهنگی ملت را با شدت محافظت می‌کند. در طول تاریخ، حاکمانِ تلاش‌کننده برای اتصال افغانستان به جهان بیرون یا معرفی تغییرات اجتماعی سریع، با مقاومت گسترده‌ای از این بستر محافظه‌کار مواجه شده‌اند.

در قرن بیستم، اصلاحات بلندپروازانهٔ شاه امان‌الله خان ــ از جمله لغو برده‌داری، ترویج حقوق زنان و گسترش آموزش سکولار ــ با واکنش شدید مردم روبه‌رو شد و نهایتاً او مجبور به ترک کشور گردید تا از خونریزی بیشتر جلوگیری شود. این الگو از آن زمان تاکنون تکرار شده است. هم کمونیست‌های مورد حمایت شوروی و هم دولت طرفدار غرب اشرف غنی با همان مخالفت عمیق جامعهٔ محافظه‌کار مواجه شدند. در این زمینه، ظهور دوبارهٔ طالبان نه یک استثناء، بلکه آخرین حلقهٔ یک چرخهٔ تاریخی است.

طالبان این واقعیت اجتماعی-مذهبی را بازتاب می‌دهند، به همین دلیل بازگشت آن‌ها به قدرت قیام گسترده‌ای در پی نداشت؛ ایدئولوژی آن‌ها هرچند شدید است، اما ریشه در همان ارزش‌های محافظه‌کارانهٔ پشتون‌والی و اسلام دارد که بخش بزرگی از جامعهٔ افغانستان را شکل می‌دهد.

با وجود شهرت جهانی افغانستان به‌عنوان کشوری با گرایش‌های دینی محافظه‌کار، مردم آن همواره مرز عملی میان دین و فرهنگ را حفظ کرده‌اند. بسیاری از افغان‌ها رسوم قبیله‌ای را تحمل می‌کردند، حتی زمانی که با آموزه‌های اسلامی همخوانی نداشت. اختلافات محلی غالباً از طریق جرگه‌ها ــ شوراهای سنتی با محوریت مصالحه ــ حل و فصل می‌شد، نه از طریق دادگاه‌های رسمی شریعت.

آداب و رسوم مانند بادل (تبادل دختر برای حل خون‌خواهی) یا بچه‌بازی (استفاده از پسران نوجوان به‌عنوان رقصنده) نشان می‌دهند که چگونه هنجارهای فرهنگی می‌توانستند بر اصول دینی غالب شوند. این همزیستی ناپایدار میان اسلام و سنت، ماهیت تطبیقی جامعهٔ افغانستان را نشان می‌دهد ــ جامعه‌ای که بر ایمان متکی است اما به شدت تحت تأثیر سنت‌ها و شرایط محلی شکل گرفته است.

مداخلهٔ خارجی

مداخلهٔ خارجی هرگز مشکلات افغانستان را حل نکرده است؛ بلکه صرفاً آن‌ها را بازآرایی کرده است. تجاوز شوروی مانند ریختن آب سرد بر یک ملت خواب‌آلود بود ــ نظم قدیمی فئودالی تحت سلطهٔ خان‌ها را فرو ریخت و سلطنت محمدزایی، شاخه‌ای از قبیلهٔ درانی که برای نسل‌ها حکومت کرده بود، به پایان رساند.

از میان مردم عادی، طبقهٔ جدیدی از رهبران ظهور کرد ــ فرزندان کشاورزان و کارگران ــ مانند ژنرال عبدالرشید دوستم، که گفته می‌شود پیش از رسیدن به قدرت، به عنوان سرایدار مدرسه کار می‌کرد. تحول اجتماعی مشابهی در دوران اشغال آمریکا ادامه یافت. با وجود دو دهه کمک‌های بین‌المللی، شکوفایی شهری و پیشرفت در آموزش و حقوق بشر، این تغییرات عمدتاً محدود به کابل و چند مرکز ولایتی باقی ماند.

در روستاها، زندگی عملاً دست‌نخورده بود؛ کودکان اغلب مجبور بودند در مدارس مذهبی پاکستان تحصیل کنند ــ همان مؤسساتی که طالبان کنونی از آن برخاسته‌اند. به جای کاهش شکاف‌های افغانستان، مداخلهٔ خارجی آن‌ها را تشدید کرد و دولتی تکه‌تکه و جامعه‌ای مأیوس باقی گذاشت.


نتیجه‌گیری: ضرورت خودتعیینی افغانستان

تاریخ افغانستان نشان می‌دهد که ثبات نمی‌تواند از بیرون تحمیل شود. تلاش‌های قدرت‌های خارجی برای ایجاد سیستم‌های سیاسی بدون مشروعیت واقعی داخلی، در واقع شکاف‌های کشور را عمیق‌تر و منازعات آن را طولانی‌تر کرده است. در نهایت، آیندهٔ افغانستان باید توسط خود افغان‌ها تعیین شود. مسیر پیش رو بستگی دارد به این که رهبران آن و جامعهٔ بین‌المللی آیا از شکست‌های گذشته درس خواهند گرفت یا خیر.

سه سناریوی محتمل وجود دارد:

۱. اولین و مطلوب‌ترین سناریو، ایجاد چارچوب سیاسی فراگیر و غیرمتمرکز است. با الهام از ثبات نسبی دوران شاه ظاهرشاه، چنین ترتیبی اختیار استان‌ها را افزایش می‌دهد، نمایندگی همهٔ گروه‌های قومی عمده را تضمین می‌کند و از طریق فرآیند ملی و درون‌زاد مانند لویه جرگه شکل می‌گیرد.

۲. سناریوی دوم و شدیدتر، تقسیم واقعی کشور بر اساس خطوط قومیتی-جغرافیایی است ــ جنوب و شرق تحت سلطهٔ پشتون‌ها جدا شده و شمال شامل جوامع تاجیک، هزاره و ازبک از آن تفکیک می‌شود.

۳. سناریوی سوم و خطرناک‌ترین، رها کردن افغانستان به حال خود است؛ وضعیتی که کشور را به یک دولت شکست‌خورده تبدیل می‌کند ــ تکه‌تکه، ناپایدار و مستعد شبکه‌های افراطی و مداخلات خارجی مجدد.

نقش جامعهٔ بین‌المللی نه تحمیل سرنوشت سیاسی افغانستان، بلکه فراهم کردن شرایطی است که افغان‌ها خود بتوانند آن را تعیین کنند. تلاش‌های دیپلماتیک و اقتصادی باید بر امکان‌پذیر کردن اولین سناریو متمرکز شود ــ ایجاد یک نظام سیاسی مذاکره‌شده و غیرمتمرکز ــ که تنها مسیر واقع‌بینانه به سوی صلح پایدار و حاکمیت است.

درس مرکزی دو دهه مداخله روشن است: خارجی‌ها نمی‌توانند صلح افغانستان را بسازند، اما می‌توانند و باید فضای لازم را برای افغان‌ها فراهم کنند تا خود بر پایهٔ ارزش‌ها و شرایط خود، صلحشان را بسازند.

اجازه دهید افغان‌ها خود بسازند.

 

Comments

Popular posts from this blog

"Freedom of Speech Under Assault

Iran's war on Afghan Refugees

Surprisingly, I Was Wrong Not to Vote for Trump